تبلیغات
 زندگی زیباست عشق افسانست

قطره عسلی بر زمین افتاد

قطره عسلی بر زمین افتاد، مورچه کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل برایش اعجاب انگیز بود، پس برگشت و جرعه دیگری نوشید ...

باز عزم رفتن کرد، اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد، پس بر آن شد تا خود را در عسل بیندازد تا هر جه بیشتر و بیشتر لذت ببرد ...

مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد ...

اما ( افسوس ) که نتوانست از آن خارج شود، پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت ...

در این حال ماند تا آنکه نهایتا مرد ...

بنجامین فرانکلین می گوید: دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ! 

پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد، و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک می شود ...

این است حکایت دنیا ...




طبقه بندی: زندگی،

تاریخ : یکشنبه 1395/02/19 | ساعت 18 و 56 دقیقه و 08 ثانیه | نویسنده : پرهام محدثی | نظرات

دیدی نانوا چطور خمیر نان سنگک را پهن می کند

دیدی نانوا چطور خمیر نان سنگک را پهن می کند و درون تنور می گذارد!؟

چه اتفاقی می افتد؟!

خیر به سنگ ها می چسبد!

اما نان، هر چه پخته تر می شود، از سنگ ها جدا می شود ...

حکایت آدم ها همین است

سختی های این دنیا،

حرارت تنور است.

و این سختی هاست که انسان را پخته تر می کنند ...

و هر چه انسان پخته تر می شود سنگ کمتری به خود می گیرد...

سنگ ها تعلقات دنیایی هستند ...

ماشین من، خانه ی من، کارخانه ی من ...

آنوقت که قرار است نان را از تنور خارج کنند سنگ ها را از آن می گیرند!

خوشا به حال آنکه در تنور دنیا آنقدر پخته می شود که به هیچ سنگی نمی چسبد ...




طبقه بندی: زندگی،

تاریخ : یکشنبه 1395/02/19 | ساعت 18 و 53 دقیقه و 40 ثانیه | نویسنده : پرهام محدثی | نظرات

رفتی بی خدا حافظ

رفتن تو هرگز باور نمیکردم چجوری بعد از تو به خونه برگردم دلگیرم از دنیا که از تو دورم کرد یجوری رفتی که دنیا صبورم کرد رفتی بی خداحافظ از منی که واسه غم هات خودمو میکشم رفتی بعد تو تنها شدم و فهمیدم خالی شده پشتم




طبقه بندی: تنهایی، دل نوشته،

تاریخ : شنبه 1395/02/11 | ساعت 08 و 09 دقیقه و 47 ثانیه | نویسنده : پرهام محدثی | نظرات

تا حالا شده بی خبر عشقت بره

تا حالا شده دلت بگیره از دست غصه دق کنه بمیره تا حالا شده محتاج بشی حتی خدا هم دستاتو نگیره تا حالا شده یه روز بی خبر عشقت بره بهونش بگیری بفهمی هرچی گفته دروغ بود کم بیاری دلت بخواد بمیری ای خدا زندگیم نقش بر ابه حال قلب عاشقم بدجور خرابه قسمت میدم جونم بگیری زنده بودن واسه من عین عذابه تو که از حال خرابه من بی خبری چرا گریه هام نداره اثری به چه جرمی ای خدا بگو به من داری ابروی منو میبری تاحالا تنها یه جا نشستی توی خودت شکستی حس خجالت بشینه رو چهره ات حس کنی اضافی هستی تا حالا شده چیزی ببینی دلت بخواد کور بشیو نبینی واسه پنهون کردن گریه هات تو بران بدون چتر بشینی .تمومش کن خدا دیگه بریدم به هرچی که نمیخواستم رسیدم تمومش کن خدایا دیگه بسه عذاب قبر کشیدم نه از عشق خیر دیدم نه از دوست به کی خوش باشم به چی امیدوار دارم زجه زنون به پات میوفتم تو میبینی ولی انگار نه انگار



طبقه بندی: دل نوشته، جدایی،

تاریخ : سه شنبه 1394/12/18 | ساعت 08 و 12 دقیقه و 28 ثانیه | نویسنده : پرهام محدثی | نظرات

دل نوشته

زندگی است دیگر گاهی میخواهد با دلم بازی کند

 گاهی خاطراتش را به یادم میاورد

 گاهی لمس دستانش را حس میکنم

گاهی اشک های روی گونه هایمان را یادم میاورد

.........................

سلام دنیا خوبی بهت خوش میگذره ها هرکس میاد و میره برات فرقی نمیکنه

هرکی دلش میشکنه انگار نه انگار ها خیانت ها دروغ ها دورنگی ها

دنیا جون میبینی کارامون رو اره حق داری خوب باشی

چه بد چه خوب تو میخندی بهمون

اره دنیا بخند برات فرقی نکنه چی میگذره به ما ادما

..........................

میگن لعنت به شیطون میگم اشتباهه میگن چرا

میگم خود ما هستیم که میخوایم کار اشتباه رو انجام بدیم

میگن مگه میشه گفتم تا خودت نخواهی کسی اجبارت میکنه به رفتن

هه فک کردن نداره که تنها رفت تنها ماندم

.........................

 

رفته خیلی وقته تنهام شاید خسته شده بود از دوست دارم های روزانه ام

شاید خسته شده بود از عاشقانه های تکراری ام

اری همینطور است خسته شدن و تکراری مثل یه اهنگ

چند بار که گوشش کنی دیگه میلی به گوش دادن نداری

...........................

قسم گرفته بود ازم خودش گرفت نه من میفهمین

خودش شکوندش میفهمین گفت قسم بخور گفتم نمیخورم ولی هستم

گفت بخور تا مطمعن شم هستی تا اخرش

خوردم گفتم تا اخرش کنارتم خورد و اخرش این حاله من شده

گریه های مداوم و اشک ریختن های فراوون

......................

لحظاتی هست که میخوای با یکی باشی که احساستو حرفای دلتو بهش بزنی

بعد که میاد تو زندگیت میفهمی ای کاش هیچوقت چنین احساسی نداشتم

که حال و روزم یه ابر دور سرم باشه که هرروزش بباره

.............................

 

اول رابطمون اسم هم صدا میزدیم بعد کشید به عشقم و نفس عمرم...

بعدش شد خانم من شدم اقا اجازه گرفتن ها سوال پرسیدنا

بعد کشید به مامانی و بابایی که حرف از نی نی بود

الان نی نی یه بابای دیگه تو بغلشه عشقش و اقاش هم یکی دیگه شده

.........................

بی خبر رفت منتظر ماندم پیامک زدم اما گوشیش شده بود

مشترک مورد نظر خاموش می باشد چی شد نفهمیدم

تعجب کرده بودم شب قبلش صبح بعدش

رفت نفهمیدم چی شد منتظر موندم تا روشن کنه

تیک دووم پیامک بخوره و ببینم خونده اما نشد

بعد اون روز چشام به گوشی بود همش اما خبری نشد

رفت بی خبر چرا نمیدونم اما رفت

...........................

دلم گاهی میخواهد مثل باران باشم گه اروز خیلی هاست

زیر بارون قدم زدن های عاشقانه که عشقولیا منتظرشن

اما میخواهم با نم نم باریدن شروع کنم

جریان بگیرم رو زمین رود تشکیل بدم جویبار درست کنم

برم به سمت رودخونه بزرگتر و بزرگتر اری گاهی دلم میخواهد سیل به پا کنم با این نم نم باران عاشقانه ام




طبقه بندی: دل نوشته،

تاریخ : سه شنبه 1394/12/18 | ساعت 08 و 11 دقیقه و 50 ثانیه | نویسنده : پرهام محدثی | نظرات

گریه میکنم بخاطر خودم

گریه میکنم به احترام تو گریه میکنم بخاطر خودم گریه میکنم که تنهایی من کادوی تو برای تولد من میشه چشماتو به من قرض بدی جای هردومون میخوام گریه کنم داره دلتنگی کلافه ام میکنه .مثل اسمون میخوام گریه میکنم عذاب میکشم از یاد تو میرم با خاطرات خوب تو اروم میگیرم نه میدونی چقدر داغونم از دوریت نه میفهمی با چه زجری دارم میمیرم.من دارم بخاطرت اب میشم تو داری منو فراموش میکنی با خودم فکر میکنم اینجایی و داری حرفای منو گوش میکنی عذاب میکشم از یاد تو میرم




طبقه بندی: تنهایی،

تاریخ : شنبه 1394/11/3 | ساعت 12 و 20 دقیقه و 35 ثانیه | نویسنده : پرهام محدثی | نظرات

حیف اعتمادی که ترک خورد

چند وقت پیش مسیرم اشتباهی به همون خیابونی خورد که بار اول دیدمت تو گلم بودی اینقد رسیدی به خودت که اخر چیدنت تو خیابون بوی تورو میده همون عطری که اون روز باهم خریدیدم بوی خاطراتت همون حرفی که زیر بارون بهم میزدیم هوا بارونی بود جفتمون زیر یه چتر چقدر دعا کردیم از هم  جدا نشیم یه وقت هوا تاریک میشد جفتمون زیر نور چراغ جای همیشگیمون نیمکت تو پارک یادت میاد اون بچه بازیات به جوونیت قسم همون بچه بازیات گرفت جوونیم ازم به هرکی رسیدم فقط حرف از تو بود از خودت لباسا از رنگ موت حتی اینم به گوشم رسوندن که یه شب مست از حال رفته بود میگن که با همه برو بیا داری پای عشق و حال و شب زنده داری ولی هرچی ام شلوغ باشه سرت تو هیچی نیستی تو بی من  تنهایی

حیف احساسی که له شد اعتمادی که ترک خورد حیف اشکهایی که ابروی دلمو برد حیف من که ساده بودم دل به حرفات باخته بودم حیف روزایی که با تو تو خیالم ساخته بودم




طبقه بندی: جدایی، تنهایی، دلتنگی،

تاریخ : شنبه 1394/08/30 | ساعت 19 و 35 دقیقه و 41 ثانیه | نویسنده : پرهام محدثی | نظرات

دیدار اخر

تو چیزی یادت نمیاد داره بارون میباره من که کلی خاطره اومد تو سرم زنده شد واسم اون اخرین قراره که سرد بود نگاهت خدایا اگه شلوغ شد دورم اونم تنها بذارش فقط یه خواهش اوج بیخیالیش منو بیار به یادش که بفهمه نباید بازی میکرد با من هنوز اس ام اس اخرشو دارم هنوز بوی عطرش رو یقه لباسم تو چی نامرد دلت تنگ شده واسم ببین بغضو ببین پر التماسم کاشکی میدونستم تو هم نمیمونی واسم من حالم خرابه داره بارون میباره لعنت به هرجایی که تورو یادم میاره دیدار اخر دوباره جای همیشگی بارون میومد ولی چترت جدا بود اون زمانی که ده نفر پشت خطت بودن هم صحبت من فقط خدا بود خدا چرا نگرفت دعامون من که گفته بودم نذار اسید بخورم بذار خوشیامو با همین تقسیم بکنم من که گفته بودم بذار این اخریش باشه چرخید چشاش ولی دنیام چشاشه




طبقه بندی: جدایی، تنهایی،

تاریخ : شنبه 1394/08/30 | ساعت 19 و 24 دقیقه و 25 ثانیه | نویسنده : پرهام محدثی | نظرات

دلهره

تاحالا شده یه دفعه دلت بگیره دارم با گریه مینویسم شاید گریه ات بگیره ببین چیکار کردی تو با من برگرد بذار دلم اروم بگیره داغونم کردی هرجایی نشستم حرف تو میشد نابودم کردی از راهی که رفتی پشتت هی اب میریزم چند سال گذشت پ تو کی برمیگردی پیش هر غریبه  یه دفعه بغضم ترکید خدا میدونه که فکرم کجاها میکشید همش دلهره همش استرس که یعنی میشه یه بار دیگه از دور تورو دید میدونم میدونم نمیفهمی منو میدونم میدونم سرت گرمه اینقد نرس به خودت شب بیرون نمون نمون شب هوا خیلی سرده.بگو ببینم یعنی اونم مثل منه بخاطرت خط میکشه رو همه بهش گیر میدی الکی سرش داد میزنی بگی جایی نرو رو حرفت حرف نمیزنه بهت وفاداره مثل من برات گل میخره از رو تعصب رو سرت هی غر میزنه وقتی هواست نیست وقتی تو حال خودتی مثل من میشینه یه ساعت بهت زول میزنه یا که نه دنبال چیز دیگه اس  تورو داره تو زندگیش یکی دیگه هم هست تورو میخواد فقط واسه گذر وقت عاشقته یا فقط میخوادت واسه رو تخت بهش بگو یکی منتظرته هنوز بهش بگو منتظرته ببینتت تو لباس عروس بهش بگو چندتا خط رو تنمه




طبقه بندی: عاشقانه، تنهایی، جدایی،

تاریخ : شنبه 1394/08/30 | ساعت 15 و 27 دقیقه و 47 ثانیه | نویسنده : پرهام محدثی | نظرات

دو سه ساله رفتی ولی اسمت یادم نمیاد دیگه

منو نگاه کن چی بودم چی شدم یادته که خنده هام قطع نمیشدن همه دورو وریا بهمون حسودی میکردن که چرا من عشقم صدات میکردم یادته که خودت میشناسی منو میگفتی نیست کسی مثل من احساسی ترو ِبیخیال الان کجایین میدونستم یه روز دور میندازی منو کنارت قدم میزدم ولی نمیدیدی منو التماس عزیزم از پیشم نرو به این شب قسم که نمیبخشمت وقتی تو بغل یکی دیگه صبح شد شبت هرچقدر که راه اومدم باهات فقط وقتمو تلف کردم باهات بگذریم عزیزم حالت چطوره حالا من نیستم کردی وقتتو ازاد برس به خودت حالا تا میتونی برا تنهایی دعا کن تو که تنها نمیمونی خوبه همه چی رو رواله خدارو شکر اواره ام دو سه ساله بعد رفتنت اسمتم از یاد بردم سیر شدم از بس حرف میخوردم پیش هر نا نجیب سفره دلم باز شد یه روز میبینی یه گوشه زخمی مردم



طبقه بندی: عاشقانه، تنهایی، جدایی،

تاریخ : شنبه 1394/08/30 | ساعت 15 و 10 دقیقه و 29 ثانیه | نویسنده : پرهام محدثی | نظرات

تعداد کل صفحات : 32 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • paper | بن تن | قالب وبلاگ